من از آنجا می آیم
از تهی گاه جامد قلب های سخت ...
و در تاریکی انتظار می کشم فکر می کردم باید اینجا باشی اما... اینجا جز باران چیزی نیست و نه ردپایی روی زمین کسی سعی نمی کنه منو پیدا کنه؟ کسی نمی خواد منو ببره خونه؟ در این شب سرد... می خواهم این زندگی رو پیدا کنم. دستم رو بگیر و منو به یه جای جدید ببر. من نمی دونم کی هستی اما... من با تو هستم. حرف می زد شبیه من بود با همان مو های ژولیده مثل شاگرد اول ها انار را خوب می نوشت حراج کرد کتاب و عینکش را نوشت به پای هزینه ی اول ترم راه می رفت حرف می زد شبیه من بود سلامت را نميخواهند پاسخ گفت، مهدي اخوان ثالث (م.اميد) مرده می تواند جدی باشد. نگاه کن! به جنازه نگاه کن او بسیار ماهرانه تر از تو می تواند جدی باشد! تنها انسان زنده است که می تواند بخندد و اشک بریزد و مویه کند. دیروز به وبلاگ یه دختر سرطانی برخوردم. اما حیف که خیلی دیر رسیدم... چون هفته ی پیش رفته بود پیش خدا! (کاش زود تر می دیدمش) نمی دونم دوران زندگیش وقتی فهمید سرطان داره چه حسی داشته! اما حداقل می دونم حس قشنگی نبود. امروز اصلا حالم خوب نبود. همش به اون وبلاگ فکر می کردم! همین باعث شد تا برم دنبال یه وبلاگ دیگه با همون عنوان! اسمش بهنازه . بیست و دو ساله از یک روستای دور افتاده. خیلی نا امیده تورو خدا براش دعا کنید. یعنی واسه همه ی مریض ها دعا کنید. دعا کنید تا خدا شفاشون بده. با یان که تازه یه روزه که دریا (دختر سرطانی اول) رو می شناسم ، اما... دلم خیلی براش تنگ شده!!! روحش شاد... من دختری از جنس ماهم ، مادرم از خورشید، پدرم بی کران آسمان است خواهرم... خواهرم روشنی ستاره هاست خواهرم ابر ، خواهرم رود، خواهرم آبادی ویرانه هاست من دختری از جنس ماهم خواهرم هاله ی نور رقصان و غبار آلود به دور من می گردد خواهرم باران است غصه ها از دل ماه می شوید پرسش این است: باران بر روی ماه؟ پاسخ من به شما، چنین است : من دختری از جنس ماهم خواهرم باران من خواهرم... نمی دونم از کجا شروع کنم ! واقعا قشنگه که درباره ی خدا یه بحثی داشته باشی!!! یه بحث متفاوت!!! امروز با دوستام در مورد خدا صحبت می کردم! هر کسی یه چیزی می گفت. یکی از دوستام انقدر خودش رو در گیر کرده بود که می گفت به پوچی رسیدم!!! می گفت خدا وجود نداره!!!! هر چیزی که ما میبینیم خداست!!! این درخت خداست. این آسمون خداست. این باد این آب این ابر این زمین.. خیلی در این مورد حرف زدیم. در مورد رنگ خدا بوی خدا شکل خدا.. گیج شدیم!!! اصلا خدا چه شکلیه ؟ چه رنگیه؟ چجوریه؟ چرا صدایش رو نمی شنویم؟ چرا خدا رو نمی بینیم؟ چرا دنیا انقدر بزرگه که هر چی بیشتر توش گشت بزنی بیشتر گم میشی؟! میگن خدا بزرگه... وقتی بچه بودم خدا رو به شکل یه آدم قد بلند تصور می کردم که یه عبای مشکی انداخته رو دوشش تا رسیدم به صورت خدا رفتم طرف مامانم و ازش پرسیدم: صورت خدا چه شکلیه؟ مامانم گفت: خدا که صورت نداره! اون روز جای صورت خدا توی ذهنم برای همیشه خالی موند. راستی.. به نظر شما خدا چه شکلیه؟ که آسمان پر ستاره ام به من که گاه صاف و گاه به زیر ابر پاره ام بیا به من نگاه کن که آب صاف رود خانه ام همیشه با شتاب می روم پر از صدا پر از ترانه ام بیا به من نگاه کن به من که می چکم از آسمان به یاد غنچه ها و جوانه ها به روی خاک می شوم روان بیا تو هم پراز ستاره باش پر از صدا پر از ترانه باش ببار مثل من از آسمان به یاد غنچه و جوانه باش... خدایا بامن حرف بزن یک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن... آذرخش در آسمان غرید اما مرد گوش نکرد مرد به اطراف نگاه کرد و گفت: خدابا بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید اما مرد ندید فریاد کشید: یک معجزه به من نشان بده نوزادی متولد شد اما مرد توجهی نکرد پس مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا مرا لمس کن . بگذار بدانم اینجا حضور داری... در همین زمان خداوند پایین آمد و مرد را لمس کرد اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد... *خدا همیشه با توئه . فقط کافیه حسش کنی... آروم آروم داشت اشک می ریخت.اشک هاش آرایش صورتش رو خراب کرده بودند.یه خط سیاه از زیر چشم تا پایین صورتش درست شده بود. یواش یواش رفتم نزدیک تر.بهم گفت دلم واسش تنگ شده. نپرسیدم واسه کی . یکی از همون دختر هایی بود که با یه نگاه عاشق می شن و آخرشم... اومدم از کنارش بلند شم که چشمم خورد به کتابچه ی تو دستش! دوباره پیشش نشستم. این دفعه صمیمی تر و مهربون تر . روی جلد کتاب نوشته بود: دعای فرج... با تصویرم در آینه قرار ملاقات گذاشتم وقتی به طرفش حرکت کردم او هم آمد دستم را به طرفش دراز کردم خواستم دستش رو بگیرم اما یه دیوار شیشه ای بینمون فاصله انداخته بود برای خارج شدن تصویرم آینه را شکستم اما آینه ی شکسته تصویرم را مجروح کرد... خواستم پیراهن تنت بشم اما گفتم یه روزی پاره می شه و میندازیش دور. خواستم چشمات بشم اما گفتم وقتی که می خوابی اولین چیزی که بسته میشه منم. خواستم اشک هات بشم اما گفتم با هر غصه ای از چشمات میام بیرون. خواستم دستهات بشم اما گفتم ممکنه از دستشون بدی . خواستم خنده ات بشم اما گفتم گریه خیلی زود جای منو می گیره . خواستم گریه ات بشم اما گفتم شاید دوستم نداشته باشی . خواستم قلبت بشم اما گفتم با مرگت از کار می افتم . همه ی این ها رو گذاشتم کنار . چی کار کنم تا همیشه پیشت بمونم ؟ تا حالا شده دلت بگیره و بخوای با یه نفر درد دل کنی ، ولی کسی نباشه ؟ تا حالا شده تو خلوت خودت زار بزنی و گریه کنی ، ولی کسی نباشه که اشکاتو پاک کنه ؟ تا حالا شده احساس تنهایی کنی ، اما نگاهت رو به هر طرف که می اندازی ، فقط سرابی از یه همنشین ببینی؟ تا حالا شده بخوای داد بزنی و زمین و زمان رو مسؤل بدبختی هات بدونی و از دنیا گله کنی ، اما اجازه ی فریاد رو هم نداشته باشی ؟ بی خیال بابا . زندگی زیباست . به این چیزا فکر نکن !!! هرروز با هم بازی می کردیم. هروقت باهاش قهر می کردم :ازم می پرسید:دیگه دوستم نداری؟ وقتی می گفتم نه ، می نشست روی زمین و گریه می کرد.فقط ۵ سالش بود که فهمیدم ناراحتی قلبی داره. یه ماه دیگه تولدش بود.بهش گفتم:"بهترین تولد دنیا رو برات می گیرم." گفت:"اول باید عمل شم." دو روز بعد رفت تا قلبش رو عمل کنه . از اون روز تا حالا ۵ سال گذشته . حالا همه جا دنبالش می گردم تا فقط یه بار بهش بگم :"دوستت دارم." (سالگرد فوت دخترعمه ی ۵ سالم داره نزدیک میشه. توروخدا نظر بدین خیلی دلم گرفته.) دستش رو محکم گرفته بودم . با لحن تندی بهم گفت : ـ دستمو ول کن ! چیزی نگفتم . دوست نداشتم دستشو ول کنم . ـ گفتم دستمو ول کن!! بغض تو گلوم جمع شده بود . صدام می لرزید.بهش گفتم: ـ مگه قرار نبود ... ـ ما هیچ قراری با هم نداشتیم ! اشکام از چشم هایم سر خورد پایین . همین طوری با صورت خیسم نگاهش می کردم . یکدفعه با یه حرکت سریع دستش رو از تو دستم کشید بیرون . باورم نمی شد . با تمام وجودم فریاد زدم : ـ نرو ...!!! اما دیگه دیر شده بود . اونم می دونست اگه دستمو ول نکنه٬ منم بهاش می افتم تو دره ... برای چشم خاموشت بمیرم کنار چشمه ی نوشت بمیرم نمی خواهم در آغوشت بگیرم که می خواهم در آغوشت بمیرم عشق چنان شیفتگی در نهان خود دارد که گاهی سخت ترین دلها نیز هوس شنا در آن را می کنند.
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد، پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است.
وگر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون ـ
كه سرما سخت سوزان است.
نفس كز گرمگاه سينه ميآيد برون، ابري شود تاريك؛
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت!
نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
ـ« مسيحاي جوانمرد من!
اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ...؟
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي!
منم، من، سنگ تيپا خورده رنجور
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم
بيا، بگشاي در، بگشاي! دلتنگم
حريفا، ميزبانا، ميهمان سال و ماهت، پشت در
چون موج ميلرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه ميگويي كه بيگه شد، سحرشد، بامداد آمد!
فريبت ميدهد،
بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است،
اين يادگار سيلي سرد زمستان است.
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نهتوي مرگاندود پنهان است!
حريفا! رو چراغ باده را بفروز،
شب با روز يكسان است
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان.
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلتهاي بلور آجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است .....

![]()


